تبليغاتX
ضعیفه

ضعیفه

 

توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند .

وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:

- ((وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند : غذایم را از دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.

فرزانگی پیری همین است : آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.))

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:35  توسط ضعیفه  | 

 

گفتگو با اولين دختري که در اصفهان ديپلم گرفت !

طبق شناسنامه، به "طلعت شاه ناصری" متولد سال ۱۲۹۸ است اما خودش حدس می زند سنش بیش از چیزی است که درشناسنامه نوشته اند. او در سال ۱۳۱۵ هم دیپلم گرفته. یکی از اولین دختران اصفهانی است که دیپلم گرفته اند. می گوید همان موقع مدیر مدرسه شان تصدیق ششم ابتدایی داشته است.
آن ها چهار نفر بودند. سه دختر دیگر، یکی خانم "فخری سجادی" است، دیگری "خانم نظمی"، و سومی خانم "ملوک ربانی". می گوید از آن میان، فخری سجادی شهردار ناحیه ۵ اصفهان شد و ملوک ربانی مدیر مدرسه بهشت آیین؛ از مهم ترین مدرسه های دخترانه شهر اصفهان. اما خانم نظمی وقتي كه شوهر کرد، در خانه نشست.


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 12:49  توسط ضعیفه  | 

نگاهم به نگاهش افتاد . توی آسایشگاه بودم . اصلا انتظار نداشتم به دیدنم بیاید . مگر مادری هم داشتند که بخواهند به فکرش باشند. اما نوع نگاهش فرق کرده بودم . خودش را در آغوشم انداخت و با بغض و گریه گفت مادر منو ببخش منو ببخش.

با تعجب نگاهش کردم . نمی دانستم بعد از ۳ سال دربه دری من ، چطور پشیمان شده من هم نگاهش کردم و بوسیدمش و به جای اینکه بگویم بخشیدمت . به او رو كردم و گفتم : تو باید منو ببخشی مادر .

با تعجب نگاهم کرد و گفتک چرا تو ؟

 من هم گفتم بخاطر تربیتی که سالها فکر می کردم درست بوده اما غلط از آب درآمده دخترم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:55  توسط ضعیفه  | 

 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.

حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

گوناگون

+ نوشته شده در  ساعت 8:52  توسط ضعیفه 

 

يه روز يه دانشمند يه آزمايش جالب انجام داد... اون يه اكواريم شيشه اي ساخت و اونو با يه ديوار شيشه اي دو قسمت كرد.
تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي كوچيكتر كه غذاي مورد علاقه ي ماهي بزرگه بود.
ماهي كوچيكه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد... او براي خوردن ماهي كوچيكه بارها و بارها به طرفش حمله مي كرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي كه اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي كرد.
بالا خره بعد از مدتي از حمله به ماهي كوچيك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف اكواريوم و خوردن ماهي كوچيكه كار غير ممكنيه.
دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز كرد اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي كوچيكه حمله نكرد. اون هرگز قدم به سمت ديگر اكواريوم نگذاشت.
ميدانيد چرا؟
اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود. يه ديوار كه شكستنش از شكستن هر ديوار واقعي سخت تر بود.
اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار. باورش به ناتواني.
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو كنيم، كلي ديوار شيشه اي پيدا مي كنيم كه نتيجه ي مشاهدات و تجربياتمونه و خيلي هاشون هم اون بيرون نيستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:2  توسط ضعیفه  | 

 

یک پیغام خصوصی از یک لاک پشت مهربان دریافت کردم که گفته بود :

بچه که بودم . مادرم با زنبیلی مثل دیگران به خانه می آمد اما لابلای گوشت بیچیده در روزنامه وسبزی وعدس چیزی نامانوس با محیط زنبیل برایم می آورد . او سواد نداشت اما برای من مجله و کتاب میخرید .

او مرا بیاده به کتابخانه عمومی شهر میبرد تا با دیوید کابرفیلدو رابینسون کروزویه آشنا شوم . وبا حقیقت و مرد دانا . من میگویم دلگیر مباش اینها حاشیه های هستی اند . متن زندگی سیلاب خروشنده ای است که تو در آن جریان داری .

چه مادر بزرگ خوبی که تو را با همه ی زیبایی های دنیا آشنا کرده لاک پشت مهربان . همه مادر بزرگ ها خوب اند اما چه زود فراموش می شوند. مثل من!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:40  توسط ضعیفه  | 

 

خوابهای طلایی

کاشکی خواب های طلایی سراغم میآمد و بعد در یک رویای بزرگی فرومیرفتم.

و توی رویاهایم می دیدم که در شهری زندگی نمی کنم و هیچ آسفالتی به چشم نمیخورد و هیچ اکسی=نی هدر نرفته و ستاره ها ی هر فصلی را میشود بشماری. به خودم می گویم "ضعیفه" آخر هیچ فکر کرده ایی که تا کی می خواهی رفتگر این کوچه ها و خیابان های چرک باشی؟

یعنی تو همین؟

یعنی انسان همین؟

و از زن بودنت همین نصیب تو باید شود؟

این اسکناس چیست؟ اسکناس مندرس و بدبو چیست؟ آیا این زندان کاغذی یک روز تمام می شود که زنجیر اوارگیمان شده است؟

دلم گرفته ای ضعیفه های محترم

دلم گرفته

+ نوشته شده در  ساعت 15:30  توسط ضعیفه  | 

هاله اسفندیاری !!!


اولين استاد فيزيك زن ايران، در خانه سالمندان


خانم دكتر "آلينوش طريان" ۸۳ ساله اولين استاد زن دانشكده علوم (فيزيك) دانشگاه تهران،  تا سال ۱۳۸۵ در يك خانه سالمندان در تهران سپري مي‌كرد.

دكتر طريان دكتراي فيزيك ستارگان خود را از دانشگاه سوربن فرانسه اخذ كرد و بدنبال آن اولين رصد خانه و تلسكوپ خورشيدي تاريخ نجوم كشور وابسته به مركز ژئوفيزيك دانشگاه تهران را در سال ‪ ۱۳۳۸‬در تهران بنيان گذاشت. حالا نمی دانم او هنوز در خانه سالمندان است یا خیر . اگر دوستان می دانند به من هم خبر بدهند.

 


زنان پیر تنها و منتظر


 




 

+ نوشته شده در  ساعت 13:48  توسط ضعیفه  | 

 

زندگي شطرنج دنيا و دل است
 قصه ي پررنج صدهامشکل است

شاه دل کيش هوسها مي شود
پاي اسب آرزوها در گل است

فيل بخت ما عجب کج مي رود
در سر ما بس خيالي باطل است

ما نسنجيده پي فرزين او
غافل از اينکه حريفي قابل است

 مهره هاي عمر من نيمش برفت
مهره هاي او تمامش کامل است

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:2  توسط ضعیفه  | 

 

هيچ وقت آدم نمي تواند از واقعيت فرار كند . واقعيت هميشه با آدميزاد است حتي اگر با خودت و خواسته هايت جنگ كني . به كجا مي تواني بروي وقتي روح تو به دنبال چيز ديگری است؟!!!

شايد بارها و بارها با خواسته هايم جنگ كرده ام و بخاطر خيلي ها كوتاه آمده ام اما كه چه؟ پس خودم چه مي شوم؟

اما ديگر نمي توانم خودم نباشم . بايد و بايد راه ديگري را انتخاب كرد .................

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:3  توسط ضعیفه  |